Friday, May 16, 2008

من امروز دوباره اشکم دراومد، جلوی استاد پیرم دوباره. رئيسم نه ها، يه استاد پير که مثل بابا بزرگمه و با لحن دلسوزانه​ای بهم ميگه ضعيف شدی دخترم. زيادی کار کردی سر این تز. (و من به شما قول می​دم و خدا رو شاهد می​گيرم که اينطوری نبوده.) دلم شکست بدجوری. گفتم می​رم چون گريه​م گرفته، گفت نمی​شه بری و وايسا با شجاعت گريه​ت رو بکن. چرا گريه می​کنی. می​گم از اين بهتر هم می​شد که بشه. من از همه شما ناراحتم که اينقدر توقعتون از من کمه چون من دخترم. گفت هيچ کس توقعش از تو کم نيست، اين تويی که چون دختری توقعت از خودت زيادتره. تازه من که چيزی نگفتم، قوی ترين پسرها هم سر تز از پا می​افتن. من گفتم ولی من اصلاً بخاطر تز مريض نشدم. اين چيزی نيست که بخواد من و مريض کنه. گفت روراست بگو، از همه ماها خسته و متنفر نشدي، دلت نمی​خواد از اينجا فرار کنی و بری دیگه پشتت رو هم نگاه نکنی؟ تو چشماش صاف نگاه کردم گفتم چرا. گفت پس ما تو رو مريض کرديم ديگه، تز تو رو مريض کرده. گفتم نخیر باکتری من رو مریض کرده. بی توجه به حرفم بهم گفت من به تو نصیحت می​کنم گول پيشنهادهای رئيس رو نخور، بمحض اینکه کارهات تموم شد کاسه کوزه رو جمع کن و برو. بهش گفتم قبل از اینکه تموم شه میرم. بهم لبخند زد و گفت ولی بمن سر بزن. من هم زار زدم و از اتاقش زدم بيرون. لعنت به همه​شون که اينقدر من رو ضعيف می​دونن. که اينقدر از من کم توقعن. و لعنت به هم​اتاقیم که از پرده صورتی می​ترسه که تازگیها اینقدر بمن حسودی می​کنه. و لعنت بخودم که می​ذارم اين چيزا اشکم رو درآره.
پ.ن. تازگيها همه دلخوشيم اين شده که فکر کنم دو تا کار تو زندگيم کردم که هيچ کی نمی​تونه ازم بگيره.
پ.ن. کله​پوک بهم می​گه غذا نمی​خوری. آخه کله​پوک تو از کجا می​دونی؟ ولی خداييش وزنم رو زد روی خال. مردک ابله کله​پوک.



Thursday, May 15, 2008

دو قدم عقب تر از پارسا توی آشپزخونه وايستادم که پشتش به منه و داره ميز رو جابجا مي​کنه. یه دفعه احساس درد توأم با سوزش عجيبی روی پام احساس می​کنم. بله پارسا خان با يک قدم فيلی پاشنه پاش رو روی پنجه​هات من گذاشته و عين خيالش هم نيست. می​گم آی پام، چيکار می​کنی؟ می​گه ببخشيد نديدمت، بعد يه دفعه تهاجمی می​شه می​گه پشت سرم چشم که ندارم که. می​گم خوب درست بهمين دليل که پشت سرت چشم نداری بايد رعايت کنی و بی احتياط ورجه وورجه نکنی. دوباره می​گه از قصد که نبود. می​گم درست بهمين خاطر که قصدت اين نيست بايد رعايت کنی و بی احتياط ورجه وورجه نکنی. می​گه ای وای، باز سوزن اين گير کرد. می​گم درست بهمين دليل که می​دونی سوزن من گير می​کنه بايد رعايت کنی و بی احتياط ورجه وورجه نکنی. می​گه شکوفه جان می​شه بس کنی لطفاً. می​گم باشه ولی بگو تقصير من بود و اشتباه کردم. گفت، ولی ای کاش بعدش خم نشده بود پنجه​های پام رو ببوسه. بدجنسی بدون بوسه بر پا بيشتر کيف می​ده.



Wednesday, May 14, 2008

بعد از ده روز مريضی تازه دکتر عزيز امروز بهم آنتی​بيوتيک دادن. من دوباره رفتم تا ده روز ديگه...



Sunday, May 11, 2008

ببخشيد، هرچی سعی کردم اينجا از اين چيزا ننويسم ولی نشد. بعضی​ها (لينک نمی​دم) گمان ميکنن با چسبوندن کلمه "زنانه" ته هر کلمه​ای، اون کلمه تبديل به فحش ميشه یا ارزش فحشی​ش میره بالا. "احساسات کينه​توزانه زنانه" يعنی ما مردا از اينجور احساسات بری هستيم؟ يا يعنی احساسات کينه​توزانه مردانه به کينه​توزانه​ای احساسات کينه​توزانه زنانه نيست؟ اصلاً چه لزومی به مشخص کردن جنسيت احساسات کينه​توزانه هست؟ وقتی من زنم به احتمال نود و نه درصد اگرهم احساسات کينه​توزانه​ای به سراغم بیاد از نوع زنانه​اش خواهد بود، نه از نوع مردانه​ و نه از نوع خنثی. حالا اینکه زنانه بودن احساسات من چرا مستحق فحش هست، من نمیفهمم. بعضی​ها علاقه عجيبی به بازی​های بی​معنی با کلمات دارن.

پ.ن. ۱. بله ميدونم که اين نوشته هم "توش پر از احساسات کینه توزانه زنانست".
پ.ن. ۲. قول ميدم (بخودم) که ديگه اينجا از اين چيزا ننويسم.
پ.ن.۳. اونوقت يه نفرم هست که اينطوری ميگه.



Wednesday, May 07, 2008

آی ننه، خدا به سرتون نياره. چنان مريضی شدم که بيا و ببين. سينوزيت و سرفه و گلاب بروتون ناراحتی گوارشی. ديگه واسه​م نه نا مونده نه قيافه. همه​ش هم تقصير پارساست که اينهمه مسافرت می​ره و با خودش کلی ويروس ميروس از اقصا نقاط جهان مي​آره. از دست اين پارسا.



Sunday, May 04, 2008

از صبح هرچی زنگ می​زنم به مامان اشغاله. به پارسا غر می​زنم که "وای، خونه مامان اينا رو صبح​ها اصلاً نمی​شه گرفت. همون نصفه شب​ها فقط می​شه"، و دوباره شماره می​گيرم. يه دفعه به سرم می​زنه که بهرنگک ايرانه و حتماً از باسن فراخی با دايل​آپ آن شده و خط مشغوله. چک می​کنم ياهومسنجرو، آن نيست ولی می​دونم که هست. دو ثانيه از آن شدنم نمی​گذره که پی ام می​ده. سلام، می​نويسم سلام پدس.. که يه دفعه پشيمون می​شم. می​نويسم سلام عزيزم... بعد از کمی چاق​سلامتی، می​پرسم مامان هست که می​گه نيست و قرار می​شه بعد از ظهر زنگ بزنم.
همیشه وقتی بهش فکر می​کردم همون پدسوخته سيا که گفتم جلوی چشمم می​آمد. خيلی عجيبه. واقعاً کپی برابر اصل باباست​ ولی ورژن سياش. به عمو بزرگه رفته احتمالا". اون ولی همه بچه​هاش سیان. فک کنم لاغریش هم بیشتر سیاش می​کرد. پشت کله​ش و من خیلی دوس داشتم، انقده سيا بود که خدا می​دونه. صداش هم از بچگی خيلی کلفت بود. اين و ديگه نمی​دونم به کی رفته. گاهی با تعجب به اين موجود عجيب نگاه می​کردم. که يه روزی نبود بعد يه روزی يه دفعه بود و بعد از اون اصلاً تصور اينکه يه روزی نبود غير ممکن بود برامون.
شرمم می​آد وقتی فکرش رو می​کنم که چه بلاهایی که سرش نیاوردیم من و گلبرگ. بچه بيچاره رو بهش ياد داه​بوديم با آهنگ "چوپونی آی چوپونی" برقصه، همونطوری درست مثل ميمونا دو تا دستاش آويزون يه چوب باشه و با همون چوبه معلق بزنه، بعدش هم بعنوان حسن ختام جای دوست و دشمن رو هم نشون بده. (هرچی فکر می​کنم ما دو تا دختر چطوری اينقده لات بوديم و این چیزا رو از کجا بلد بودیم، به جايی نمی​رسم. بعدش بابا کلی دعوامون کرد البته. هيچ يادم نمی​ره.)
خلاصه که اين بچه از زير دست ما جون سالم بدر برد و بزرگ شد. برای من تا همين يکی دو ساعت پيش همون پدسوخته سيا بود. علی​الخصوص که من بزرگ شدنش رو ندیدم. وقتی اومدم بیرون هشت نه سالش بیشتر نبود و برای من همون​قدری موند. الآن دارم سعی می​کنم تصوير درونی​م ازش رو عوض کنم، بيشتر مطابقت بدم با اين آدمی که الآن هست. سخته ولی شدنيه. هرچی باشه این آدمی که الآن هست همونقدر به زندگی​م شادی می​بخشه که اون پدسوخته سيا...



Wednesday, April 30, 2008

هم اکنون يک فقره نمونه چاپ شده تز در دستان بنده می​باشد.
خدايا شکرت.



Sunday, April 27, 2008

دو روز تمامه که مشغول الواطی و خوش​گذرونی بوده​م. البته صبح​ها کار کرده​م و بعد از ظهرها الواطی. جمعه هوس سيگار کرده​بودم که بچه​ها بردنم قليون​کشی. و قليون​کشيدن بهينه رو ياد گرفتم، چه کيفی داشت سرگيجه خفيف بعدش. ديروز رفتيم بولينگ و بعد از مدتی کبک و کلاغ کردن، بالاخره قبول کردن که تکنيک کلاغی من بيشتر بدردم می​خوره تا تکنيک کبکی اونا. و از همه مهمتر اينکه من خوشم، چه وقتی با سبک کلاغی​م سترايک می​زنم چه وقتی با سبک کبکی ديگران صفر-صفر می​شم. و رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم... و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم.

چقدر من اين دوستام رو دوست دارم که اينقدر هوای من رو دارن.
چقدر خسته​ام.
چقدر دوباره احتياج به اون خانم روانشناسه دارم.
پ.ن.: روانشناس، نه روانپزشک، نه مشاور. دارو نه، مشاوره هم نه. روانشناس که انگشت بذاره اون جايی که بايد بذاره. و آدم رو رستگار کنه.



Friday, April 25, 2008

اتفاقات امروز.
جلد تزم امروز آماده شده، جلدا رو فقط چاپخونه دانشگاه اجازه داره بزنه ولی خود تز رو می​شه جای دیگه داد برای چاپ. رفتم جلدا رو از چاپخونه دانشگاه گرفتم. کلی سنگین بود، خوب چاپخونه هم اون سر دنیا. یعنی البته دانشکده ماس که این سر دنیاس، بیچاره چاپخونه وسط بقیه دانشکده​هاس. بهرجهت وقتی عرق​ریزان و خسته رسیدم دم در دانشکده، چن تا آقا پیرمرد جلوی در داخل ساختمون واستاده بودن داشتن حرف می​زدن. من هم که پهلوون، قبل از اینکه اونا برسن بیان کمکم جلدا رو دادم دست چپم (اون پهلوونه) یا علی گفتم و در رو باز کردم. پیرمرده که مثلاً اومده​بود جلو در و باز کنه گفت إإإ من نرسیدم بهت. بعد به بقیه گفت دیدینش چه پهلوونه... اونای دیگه هم "بله، دخترای الآن یلی هستن برای خودشون، به کمک کسی احتیاج ندارن" و اینا... همچین زد بسرم برم جلو و بحث فمینیستی​ای تو مایه​های بکارت و تعرق و پشم و اینا راه بندازم ببینم نظرشون چیه ولی منصرف شدم.
حالا این جلدا رو باید ببرم بدم به چاپخونه​ای که قراره تزم رو چاپ کنه. خود تز رو هفته آینده باید تحویل بدم. زنگ زدم به چاپخونه گفتم جلدا آماده است بیارم؟ گفت تزت هم آماده است؟ گفتم نه. گفت پس خودم می​آم ازت جلدا رو می​گیرم که مجبور نشی دوبار بیای اینجا. اگر نمی​دونین این کار چه فداکاری بزرگی بود از جانب او، من نمی​تونم بهتون توضیح بدم. فقط اشاره می​کنم به اخلاق فرنگی​ها و ...
ظهر برای نهار با دوستام رفتیم یکی از رستوران​های دانشگاه. غذای گیاهی​شون تموم شده​بود، بنده از جانب آشپز شرمنده مهمان شدم به بوفه سالاد و دسر مجانی. و یادم افتاد به دوستای مامانم که خجالت می​کشیدن واسه من غذای گیاهی سفارش بدن.



Thursday, April 24, 2008

بدترين چيز اينه که انقدر کار کرده باشی که وقتی کارات تموم شد تو هم تموم شی. اميدوارم تموم نشم.
رئيسم امروز بعد از خوندن تزم می​گه خيلی خاضعانه بود، کم از خودت تعريف کردی. خجالت نکش! برو کمی تعریف بهش​اضافه کن. و من دوباره پر از احساس خوب غرور و اعتماد بنفس می​شم و سعی می​کنم اين احساسم رو حفظ کنم که هميشه بتونم بياد بيارمش.
صبح که اومدم سر کار، يا چرا دروغ بگم، تمام ديشب که از اين دنده به اون دنده غلطيدم و خوابم نبرد فکر می​کردم خیلی مزخرفه، هم کارام، هم تزم. بعد از ظهر رئیسم می​گه من ايرادی پيدا نکردم توش غير از اينکه خيلی خاضعانه بود.
گرچه اينم بگم، بيشتر از اينکه از خودم خوشم بياد، از او خوشم اومد و ممنونش شدم.



 
eXTReMe Tracker