من امروز دوباره اشکم دراومد، جلوی استاد پیرم دوباره. رئيسم نه ها، يه استاد پير که مثل بابا بزرگمه و با لحن دلسوزانهای بهم ميگه ضعيف شدی دخترم. زيادی کار کردی سر این تز. (و من به شما قول میدم و خدا رو شاهد میگيرم که اينطوری نبوده.) دلم شکست بدجوری. گفتم میرم چون گريهم گرفته، گفت نمیشه بری و وايسا با شجاعت گريهت رو بکن. چرا گريه میکنی. میگم از اين بهتر هم میشد که بشه. من از همه شما ناراحتم که اينقدر توقعتون از من کمه چون من دخترم. گفت هيچ کس توقعش از تو کم نيست، اين تويی که چون دختری توقعت از خودت زيادتره. تازه من که چيزی نگفتم، قوی ترين پسرها هم سر تز از پا میافتن. من گفتم ولی من اصلاً بخاطر تز مريض نشدم. اين چيزی نيست که بخواد من و مريض کنه. گفت روراست بگو، از همه ماها خسته و متنفر نشدي، دلت نمیخواد از اينجا فرار کنی و بری دیگه پشتت رو هم نگاه نکنی؟ تو چشماش صاف نگاه کردم گفتم چرا. گفت پس ما تو رو مريض کرديم ديگه، تز تو رو مريض کرده. گفتم نخیر باکتری من رو مریض کرده. بی توجه به حرفم بهم گفت من به تو نصیحت میکنم گول پيشنهادهای رئيس رو نخور، بمحض اینکه کارهات تموم شد کاسه کوزه رو جمع کن و برو. بهش گفتم قبل از اینکه تموم شه میرم. بهم لبخند زد و گفت ولی بمن سر بزن. من هم زار زدم و از اتاقش زدم بيرون. لعنت به همهشون که اينقدر من رو ضعيف میدونن. که اينقدر از من کم توقعن. و لعنت به هماتاقیم که از پرده صورتی میترسه که تازگیها اینقدر بمن حسودی میکنه. و لعنت بخودم که میذارم اين چيزا اشکم رو درآره.
پ.ن. تازگيها همه دلخوشيم اين شده که فکر کنم دو تا کار تو زندگيم کردم که هيچ کی نمیتونه ازم بگيره.
پ.ن. کلهپوک بهم میگه غذا نمیخوری. آخه کلهپوک تو از کجا میدونی؟ ولی خداييش وزنم رو زد روی خال. مردک ابله کلهپوک.
پ.ن. تازگيها همه دلخوشيم اين شده که فکر کنم دو تا کار تو زندگيم کردم که هيچ کی نمیتونه ازم بگيره.
پ.ن. کلهپوک بهم میگه غذا نمیخوری. آخه کلهپوک تو از کجا میدونی؟ ولی خداييش وزنم رو زد روی خال. مردک ابله کلهپوک.